محمد عبد الله دراز (مترجم: عطائى)
196
دستور الأخلاق في القرآن (آئين اخلاق در قرآن) (فارسى)
رسيده گويى محكوم به يك شكل مشخص واحدى بوده است . به راستى « روه » حق داشت موقعى كه اعلان كرد تمام قوانين مجرد ناتوانند از اينكه به خودى خود بر وقايع مادى حكم كنند ، چنانكه از محالات است ، ما بتوانيم نقطهاى را روى نقشهء جغرافيايى مشخّص كنيم ، بدون مراجعه به نقطههاى فراوان ديگر ، يا اينكه بدون در نظر گرفتن سياق عبارت ، كلمهاى را تفسير كنيم و يا اينكه بدون در نظر گرفتن مزاج و جنبههاى ديگر بيمار ، پزشك تأثير داروى معينى را تضمين نمايد ، عالم اخلاق نيز همينطور نمىتواند در رفتار انسانى شرايط زمان و مكان را ناديده بگيرد ، چون سلوك و رفتار در جوهر ذات خود ، مكانى و زمانى است . درحالىكه سلوك و رفتار ما خصلتى واقعى است ، ريشه در عالم واقع دارد ، در اين صورت امكان آن تنها از جنبهء منطقى كفايت نمىكند ، بلكه علاوه بر آن بايد از جنبهء عملى قابل تحقق باشد و جايگاه خودش را در بين وقايع اطراف پيدا كند ، بهگونهاى كه نه به وسيلهء رويدادهاى قبلى پيشگيرى شده و نه به وسيلهء رويدادهاى پيرامونش كنار زده شود ، بنابراين ناگزير پيش از اينكه قرار مشخصى بگذاريم ، و به واقعيّت موضوع آگاهى لازم را داشته باشيم ، نه تنها در مجراى رشد ثابت آن ، بلكه از تاريخ و سرانجام آن نيز بايد آگاه باشيم . اين تمام مطلب نيست ، بلكه همزمان بايد تنوع عوامل نفسانى را نيز - كه بازگشت عمل ما را به طبيعت مشخص مىكند - در نظر بگيريم . بنابراين وقتى كه اين دو مجموعهء عوامل را در يك ديگر ضرب كنيم ، نتيجهاى كه در هر حال عايد ما مىشود ، همان نتيجهء مداوم اصلى است . و اگر افزون بر اين بگوييم زمان كه امكان بازگشت ندارد ، به اين نتيجهء قطعى مىرسيم كه هيچگاه امكان ندارد دو لحظهء تاريخ همسان باشد . و همچنين صفت نسبيّت زندگى اخلاقى به وضوح روشن مىگردد . علاوه بر اينها فيلسوف ما ( روه ) كه فهميد چگونه اشتباه كانت را فداى نظريه خودش بكند ، نمىتواند خودش را از افتادن در يك خطاى معكوسى نگهدارد ، زيرا همان گونه كه قبلا گذشت ، به پيروى از روش وى در آموزش اخلاق ، كه گويى تفكّر ناهمسانى بين دو لحظه از لحظات زندگى ، درعينحال مشابهت آنها را نيز بعيد مىنمايد و اجازهء هيچ نوع مقياس مشتركى را در بين آنها نمىدهد ، و گويا در كنار عنصر فردى هيچ جايى وجود ندارد كه گنجايش عنصر جنسى